حمد الله مستوفى قزوينى
432
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
به روز نخستين به درگاهِ چين * شدند جمله با جامههاى گزين 400 دؤم روز با جامهء كاريان * برفتند بَر دَرگهش آن زمان سوم روز با جامهء جنگ و كين * شدند و نديدند هم راه از اين به روز چهارم بَرِ خويش بار * بفرمودشان دادن آن شهريار بپرسيد احوال جامه نخست * كه هرروز رنگى دگر از چه جست ( 359 ) بگفتند : « بود اوّلين رنگ و بو * چو آيد سوى خان زنِ پاك شو 405 لباس دؤم بود درخوردِ كار * كه شايد بدان شد بَرِ دوستدار سئم جامهء جنگ بود و ستيز * كه يابد بدانديش از آن رستخيز » پسنديد خاقان و از كارِ دين * بپرسيد احوالها همچنين بگفتندش اركان دين است چون * چهها رفت از اين دين به گيتى درون هرآن كس كه بدخواه اين دين شدند * چگونه همه كس در اين كين بُدند 410 ز سوگند مهتر از آن پس سَخُن * به نزديكِ خاقان فگندند بُن چنين گفت خاقان : « نَبرد شما * بود سخت آسان به نزديكِ ما نيايد مَر آن كارتان در نظر * و ليكن ز سوگند جويم حَذر كه سوگند دارم كه تا جهدِ من * بُود ، هيچ از كين نرانم سخن كنون كارِ سوگند مهتر در اين * كنم خوار و از هم نجوييم كين » 415 ملكزادگان پنج تن را به راه * فرستاد با خاك آن جايگاه خراجى كه بُد درخورِ آن ديار * فرستاد و گفتا بدان نامدار كه در صلح از كارِ سوگند زِه * ابر گردنِ اين سران بند نِه به پى بسپُر اين خاك و آن زر ستان * به خوبى روان شو به چين در مَمان قتيبه پسنديد و ز آن پس كه بند * بَر ايشان نهاد آن يلِ زورمند 420 نوازيدشان و گُسى كرد باز * وز اين سو سپه راه را كرد ساز چو لشكر به فرغانه ز آنجا كشيد * ز مرو آگهى پيشِ مهتر رسيد كه شد تختِ شاهى تُهى از وليد * سليمان به جايش به دولت رسيد بفرمود تا شد هبيره به راه * سوى شام تا چيست فرمانِ شاه چو آمد هبيره به رى جان نُبرد * از او سوى ديگر سرا رَه سُپرد « 1 »
--> ( 1 ) ( ب 424 ) . طبرى 9 / 3891 : در يكى از دهكدههاى فارس بمرد .